تبليغاتX
آشنای دلخسته


آشنای دلخسته

خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت

چشمانم بارانیست امشب از غم نبودنت و هیچ کس اشک هایم را نمیبیند

نگاه میکنم بر آسمان شاید او همراهیم کند اما او نیز گریان است

هیچ کس در این کره ی نامردی نیست تا دست سرد مرا یاری کند

همه نامردند و بی مهر همه بی وفایند حتی مرغ عشق هام بی وفا شده اند

آن ها هم تقصیری ندارند دوره دوره ی بی وفاییست و جدایی و هجران

یادم می آید روزگاران قدیم عشق معنا داشت و مهربانی رسم و آیین این

 ملت بود

وای بر این مردم که آیین خود را از یاد برده اند و تخم نفرت را در دلهایشان

 کاشته اند

 

پاورقی : این بار من هم نامردی کردم ، من که نامرد نبودم ؛ بودم؟؟

نوشته شده توسط : بهاره

نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 2:26 توسط دیوونه ی دلخسته| |

باز هم پائیزی دگر آمد و تو نیستی

شبهای سرد و دلگیر آمد و تو نیستی

ریزش باران همراه من است

چشمانم و آسمان بارانیست و تو نیستی

زخم دل وا میکنم در هر مکان

دل برایم میسوزانند و تو نیستی

لرزش دستان من از ترس نیست

تشویش تنهایی دارمو تو نیستی

چشم انتظار می مانم هر روز و شب

بلکه بیایی و تو نیستی

پر سکوت بر پنجره زل میزنم

عاقبت میمیرم و تو نیستی

 

نوشته شده توسط : بهاره

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 0:38 توسط دیوونه ی دلخسته| |

اشک هایم را دید و هیچ نگفت

ناله هایم را شنید و هیچ نگفت

 

از پس دیوار دلتنگی هایم

زجه هایم را شنید و هیچ نگفت

 

در زیر باران پائیزی

سرخی چشمانم را دید و هیچ نگفت

 

از زبان این و آن

دردهای شبانه ام را شنید و هیچ نگفت

 

خودم دیدم به چشمانم

بر سر مزارم بخندید و هیچ نگفت

 

بلند و شد به راهش ادامه داد

و باز هم رمید و هیچ نگفت

 

نوشته شده توسط : بهاره

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 1:21 توسط دیوونه ی دلخسته| |

دلم میخواد تموم آدمایی که منو میشناسن رو راست بهم بگن

که چرا هر کس با من آشنا میشه اولش از من خیلی خوشش میاد و به نظرش

یه شخصیت فوق العاده و کمیاب میام اما بعد از گذشت یه مدت کوتاه میزاره میره!!

یا بهتر بگ فرار میکنه !!خواهش میکنم هر کس دلیلشو میدونه بهم صادقانه بگه میخوام بدونم؟؟

خواهش میکنم صادق باشین باهام.

پی نوشت : فکرای بد نکنید منظورم همین دوستای ساده هستن که اطرافم هستن


 

جلسه آینده هم اندیشی وبلاگ نویسان اراکی در روز چهارشنبه ۱ مهر با موضوع نقد وبلاگ سالهای بلند من بی تو به آدرس http://sanfuni.blogfa.com/ راس ساعت ۵  توسط موسسه زیست محیطی کیمیای سبز در کانون کار آفرینی استان مرکزی برگزار می شود.

آدرس: اراک میدان دارایی خیابان ۲۲ بهمن جنب بنیاد شهید کانون کار آفرینی استان مرکزی طبقه چهارم

                                    (( موسسه زیست محیطی کیمیای سبز))

* از دیگر دوستان خواهشمند است این اطلاعیه را در وبلاگ خود برای اطلاع رسانی به سایر دوستان قرار دهند

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:29 توسط دیوونه ی دلخسته| |

دل که بهانه و علت خلقت عالمه وجودش عین تشخیص کمال و تفکیک بد و

 خوب از همه. خودش بدون اتکا به هیچ ابزاری و چیزی می تونه درک کنه

 نقص و کمال چیه و کدومه. تو این زمینه انگاری از قبل همه چیزو دیده و

 چشیده باشه تشخیصش کاملا دقیق و درسته. خواستن کمال و فرار از نقص

 طبیعت دله. دل وقتی حکم کنه به خوبی چیزی اون  چیز خواستنی می شه

 و هر وقت بگه یه چیزی بده، اون چیز از نظر می افته. اساسا مثل خیلی از

 دستگاههای مادی اعم از مصنوعی و طبیعی، دستگاه دل با یک چیز خاص

 کار می کنه. اون چیز محبته. دل محل و منبع و منشا محبت یا به تعبیر دیگه

 همون عشقه. همونطور که مثلا وسایل برقی بدون برق از کار می افتن و

 هیچ سود و ثمر و کاربردی ندارن، دل هم بی برق عشق از کار می افته و

 باطل می شه. خیلی وقتا نمی شه از یه وسیله که واسه کار خاصی

طراحی شده، به منظور دیگه ای استفاده کرد. مثلا دیده نشده با جارو برقی

 کسی گوشت چرخ کنه یا با تلویزیون لباس بشوره، با دل هم نمی شه کاری

 کرد که خلاف طبیعت خلقتشه. هیچ دلیو هیچ کی هیچ جا نمی تونه پیدا

کنه جز اینکه مشغول کمالیه و از نقصی فراریه. همه این مشغولیتها هم به

 خاطره عشقه. به خاطر خواستن و طلبه. خدا دل رو که امانت ازلی وجود

 سرمدیشه، به آسمون و زمین عرضه کرد اونا نپذیرفتن. گفتن ما  نمی تونیم.

 از عهدش بر نمی آیم. بشر پذیرفتش و خلقت عالم و آدم به شکلی که

 هست صورت پذیرفت. اومدیم که کمال ببینیم و عاشق بشیم و عشق

 معشوق بی همتا در دلمون دونش جوانه بزنه و نهال و درخت بشه و ثمر بده.

 معشوق قشنگه، هر قشنگی خواستنیه. اگه خواسته های دلمون و

 تنفرامون به این سمت و سو رفت، تو مسیری مستقیم قدم گذاشتم که

 میوه اش وصال رب العالمین بی مانند و مثاله. اگه نه مثل ماشینی می مونه

 که از جاده آسفالت خارج می شه و تو خاکی می افته. به میزانی که حواس

 راننده پرته و خوابه تکونها و آسیبها و از جاده اصلی دور شدن و  امکان گم

 شدن و حتی مردن بیشتر می شه. دل هم همینجوریه. هر چی از عشق

 الهی فاصله گرفت گرفتگیها و فریادها و دردها و کزکردنا و اشک و آه و ناله

 هاش بیشتر می شه. دلمون به این خاطر می گیره که به غیر کاربردی که

 طبیعتشه مشغوله. مثل هر دردی که اگه نباشه متوجه بیماری خودمون نمی

 شیم، دلمون هم اگه نگیره نمی فهمیم که از جاده خارج شدیم و به چیزی

 پرداختیم که تناسبی با وجودمون نداره و از هدف آفرینش عالم و هر چه

 درش هست، دوره. نمی فهمیم داریم اشتباهی می ریم. نمی فهمیم

 مریضیم. نمی فهمیم از راه و مقصد پرتیم. این نعمته. یه نعمت خدا داد و خود

 تنظیم. تمام اعضای ما همینجوریه. خودکاره. دلمونم خودکاره. وقتی می گیره

 یعنی یه ایرادی داره. ایرادش یکیه. چون دردش یکیه. چون معشوقش یکیه.

 چون عشق یکیه. چون خدا یکیه. پس هر وقت گرفت یعنی من خدا می

خوام. یعنی به عشقش مشغولم کن. یعنی منو از زمین بکن و به آسمون

 ببر. منتها ما حواسش رو پرت می کنیم. مثل دردی که با مسکن روش

 سرپوش میذارن. از یادش می بریم که بیماره و به خدا نیاز داره. مثلا می

 شینیم فیلم می بینیم، پارک و خیابون می ریم، به یه دوست زنگ می زنیم

 با یه رفیق می شینیم، می خونیم، می خوابیم. اینجوری توجهمون از

 درونمون معطوف بیرونمون می شه. اینجوری تسکین پیدا می کنیم. چون

 توجه به درونمون یعنی احساس درد و توجهمون به بیرونمون یعنی دوری از

 این احساس. قوای شهوت و وهم و غضب مشغولمون می کنه و از عالم

 عقل و دل دور می شیم. اینهمه توصیه به خلوت و تامل و فکر به این خاطره

 که از دردمون غافل نشیم. یهو به خودمون نیایم ببینیم دیگه دلی برامون

 نمونده. دلمون مرده. بی دل شدیم و خبر نداریم. تذکرا همه به این خاطره.

 ارسال رسل و انزال کتب هم به این خاطره. این اختیار ماست که به درمان

 بپردازیم یا مشغول بازی بشیم و فراموش کنیم. آره اختیار داریم. عاشقی به

 زور نمی شه که می شه؟

هر چی تو عالم هست قائم به ذات خداست. ممکنه و وجودش به خدا که

 واجبه تکیه کرده. دل اینو می فهمه. چون غیر این نیست. فقط خداست.

 ظاهر و باطن اونه. همونطور که هم اوله و هم آخر. هر جا نگاهمون بیفته

 خداست. همه کمالات هم از اونه. دل خدا خواهه، کمال گراست. عاشقه

 عشقشه. زیبایی همه جا هست. دل همه جا رو می خواد. به همه جا و

 همه چیز و همه کس که نمی شه رسید. ازمون دلبری شده و دستمون از

 دامن دلبر خالیه. پریشون خاطر و افسرده دل می شیم. همش غصه می

 خوریم. فکر و خیال می بافیم. چه باید کرد؟ راه رو درست باید رفت. وقتی

 نگاهمون به عالم عوض شد و اونجوری که باید نگاه کردیم به آرامش می

 رسیم. رسیدن به معشوق اصلی رسیدن به چشمه آرامشه. اینجوری آروم

 می شیم. رسیدن به وصالش همه سختیها رو از تن آدم در می کنه و همه

 توجهات متفرق رو یکی می کنه. این وظیفه عقله. عقله که باید دست دل رو

 بگیره و بهش بگه سرچشمه کجاست و تا اونجا ببرش و تو راه هر جا یادش

 رفت به یادش بیاره و دلداریش بده.

 قربونت برم خواستنی همیشگی و همه جایی من!

 

پی نوشت : این مطلب توسط اقا محمد پارسا ( نویسنده وبلاگ پر محتوای : عشوه

های زنانه؛نازهای دخترانه ) نوشته شده. وبلاگ ایشون در پیوندها هستش.

امیدوارم که در این نوشته تعمق کنید

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 2:14 توسط دیوونه ی دلخسته| |

نگاه کن ؛ چگونه بال میزند پروانه ی نگاهت برابر چشمانم.

و من ؛ و من چه بی صدا شکسته ام.

صدایی سرد ؛ صدایی درد .

و چه پشیمان میشوی از درد ها و رنج ها.

که خود فقط مقصری ز درد ؛ ز مرگ.

و چه زود و بی صدا بمردند پا کی ها.

نگاه کن بر آسمان ؛ ببین چه زیبا نقش بسته محبتش در آن.

صدا کن ؛ که میشنود صدایت را.

درد هایت و رنج هایت را.

صدا کن تا اجابت کند دعایت را.

نوشته شده توسط : بهاره

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 13:52 توسط دیوونه ی دلخسته| |

پریشب دیدمت دوباره در یاد

همچو گیسویی پریشان در پس باد

بگفتم یار دیرینم کجایی؟؟

تو خوبی یا که چون من؛آرام نداری؟؟

نگاهت را برگرفتی از نگاهم

در پی چشمان تو می رفت چشانم

بگفتم نازنینم را نبینم

که چشمانش شدست ابری؛عزیزم

بگفتا من شدم خسته ز حجران

بگفتم نازنینم؛چیزی نماده تا به مردن

و مرگ من به معنی وصال است

چهل روز از تنهایی گذشت است

عزیزم فکر نکن من بی وفا ام

شبا تا صبح من چشم انتظارم

که من را هم در آغوش بگیرد

فرشته جان من را هم بگیرد

نوشته شده توسط : بهاره

 

پی نوشت: دیشب یه شعر نوشتم خیلی خوب شده بود اصلا فکرشم نمیکردم بتونم

شعر بگم اونم تو یه قالب خاص اما متاسفانه چون تو کامپیوترم بود از بین رفت
اینو الان نوشتم به خوبی اون نیست اما دارم سعی میکنم که نوشته هام بهتر بشن
امیدوارم موفق بشم

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 20:12 توسط دیوونه ی دلخسته| |

نگاری را به یاد آری

که وقت رفتنت دیدی

و او غمبار و نالان بود

و تو خندان و شاد بودی

به چشمانش نگاه کردی

ودستش را بفشردی

درآن دم آسمان غرید چون شیری

و تو بی هیچ مکثی برفتی

و تو رفتی و شد تنها نگارت

نگارت ماند و تنهایی و محنت

نوشته شده توسط : بهاره

 


دومین جلسه هم اندیشی وبلاگ نویسان اراکی دیروز برگزار شد.

جمع دوستانه و زیبایی بود و قرار شد که این جلسات به طور منظم و مداوم برگزار بشه.

و امیدوارم این جلسات ادامه پیدا کنه و این جمع دوستانه و دلنشین همیشه برقرار باشه.

جا داره از دوست عزیزم ستاره جان بابت زحمت هایی که برای برگزاری این جلسات میکشه تشکر کنم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:57 توسط دیوونه ی دلخسته| |

امروز شکوهت را دیدم

با دو چشم بی مقدار خود

و چه کوریم ما آدمیان که

بزرگی و عظمتت را درک نمی کنیم

من امروز در زیر کوهی ایستادم که

وقتی از دور آن را میبینم

اقتدار و عظمتش را حس میکنم

من امروز در زیر سخره هایی

بودم که به فرمانت سقفی را برایمان

به وجود آورده بود

تو میخواستی به من و بنده هایت

بیامورزی که هر کجا که باشید

در زیر سقفی که برایتان قرار دادم هستید

گاه این سقف ؛ آسمانی آبی و رویایی ست

و گاهی سخت و محکم از سنگ ...

و این سختی سنگ چه زیبا

نقش و نگار یافته بود

با قدرت و جلالت

سنگهایی به زیبایی تمام زیبایی ها.....

نوشته شده توسط : بهاره

پی نوشت : امروز غار علی صدر بودم ؛ چقدر زیبا بود و در هر کجایش نشانه ای از او.........

اما چه فایده که ما قدرت درکش را نخواهیم داشت ؛ حتی ذره ای!

نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:47 توسط دیوونه ی دلخسته| |

اشک مثل قطراتيه که از شمع پائين ميان

شمعو آب ميکنن اما ميخوان سعي کنن آتيش خاموش بشه تا شمع

نجات پيدا کنه

 
اما آتيش ميمونه و شمع ذره ذره آب ميشه و از بین میره

 

پی نوشت : گاهی وقتا تا گریه نکنی آروم نمیشی ؛ اما این اشکا

 بعضی وقتا میشن تمام زندگیت ؛ اون وقته که زره زره آب میکنن

 وجودتو؛ کم کم لاغر میشی و پای چشمات گود میفته بعد انقدر

 ادامه پیدا میکنه تا ....................

نوشته شده توسط : بهاره


جلسه دوم هم اندیشی وبلاگ نویسان اراکی روز چهارشنبه مورخ ۲۱ مرداد ماه سال ۱۳۸۸ با حضور وبلاگ نویسان اراکی توسط موسسه زیست محیطی کیمیای سبز برگزار میشود.

مکان: اراک میدان دارایی خیابان ۲۲ بهمن جنب بنیاد شهید کانون کار افرینی استان مرکزی طبقه چهارم سالن اجتماعات

زمان : چهارشنبه ۲۱ مرداد ماه ۱۳۸۸ ساعت ۷ بعد از ظهر



((از کلیه دوستان وبلاگ نویس اراکی درخواست میشود این اطلاعیه را در وبلاگ خود قرار دهند))

موسسه زیست محیطی کیمیای سبز

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 22:8 توسط دیوونه ی دلخسته| |

دلم پره از همه آدما ......

از اونی که دوست بود.........

از اونی که خورده بود نون و نمک.....

از اونی که جلوم لبخند زد و

از پشت بهم خنجر!!

نمیدونم چرا اینکارو کردی......

اما یه چیزو خوب یاد گرفتم

که دیگه به هیچ کس نباید اعتماد کرد

حتی به چشمات!!

حالا تو؛ دوسته دست به خنجر

یادم دادی که از همه آدما باید ترسید

باید خفه بشی از بقض

اما یه بار باز نکنی سفره ی دلو

باید یاد بگیری که سکوت کنی

که بقض کنی ؛ خفه بشی

و مثل شمع زره زره آب بشی

اما درد دلتو تو خودت بریزی

فقط تو دل صاب مردت

نوشته شده توسط : بهاره

 

پی نوشت : دلم از همه دنیا پره کاش میتونستم از این دنیا رها شم ؛ اوج بگیرم.......

نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 12:35 توسط دیوونه ی دلخسته| |

هنوز گیجم از وقتی ازاعتکاف اومدم.

خودمم نمیدونم میخوام چکار کنم؟؟؟

از طرفی نمیخوام مثل گذشتم باشم

از طرفی ام نمیشه که نباشم!!!

اگه بخوام آدم باشم باید اونو فراموشش کنم

اما نمیشه من بهش قول دادم

اگه بخوام به قولم عمل کنم پس چرا رفتم اعتکاف تا تغییر کنم؟؟؟

خدایا خودت کمکم کن

فقط تو میتونی که منو از این بلاتکلیفی در بیاری

اگه شدنیه بشه اگرم نه که تموم بشه

 

پ.ن : وااااااااااااای این روزا حسابی سردرگمم عین احمق ها شدم

پ.ن: برام دعا کنید

پ. ن : از دوستانی که بهشون سر نمیزنم معذرت میخوام شرمنده

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:48 توسط دیوونه ی دلخسته| |

یه ماه رجب دیگم اومد

انتظار یکسال دیگمم به پایان رسید هر سال وقتی از مسجد میام بیرون بعد از این سه روز یه غمی وجودمی میگیره

اونجا دست خودت نیست وقتی روز آخر اذان رو میدن همه تو چشماشون اشک جمع
میشه

پارسال دم اذون هر چی گریه کردم آروم نشدم

وای خدای من یعنی من فردا شب بازم تو مسجدم برای معتکف شدن؟؟؟

هیچ کس نمیفهمه من چی میگم مگه رفته باشه اعتکاف

صدای اذان  موذن زاده اردبیلی ؛ صدای دعای عهد حاج بکایی هر روز صبح بعد نماز
جماعت ؛ بیدار موندن معتکفا تا صبح ؛....

نمیدونی وقتی میشینی کنار دیوار و به همه جا نگاه میکنی چه حالی بهت دست میده
هر کسی تو خودشه هیچکس براش مهم نیست بودن اون یکی بدون خجالت
گریه میکنی بدون هیچ خجالتی بلند با خدات حرف میزنی

اونجا اگه بشینی با خودت حرف بزنی هیچکس نمیگه این یارو دیوونست

واااای که چقدر دلم تنگ شده واسه این شبا

دارم بال در میارم دلم میخواد زودتر فردا شب بشه

اما اصلا دلم نمیخواد این سه روز تموم بشه

دلم نمیخواد برگردم تو این دنیای شلوغ و نامرد

دلم نمیخواد شاهد گناه دیگران باشم و خودمم گناه کنم

اونجا همه یه حال دیگن اگه کسی واقعا معنای اعتکافو درک کنه اونجا براش بهشته بهشت

خدااااااااااااااا جونم ممنونم ممنونم که یکسال دیگم دعوتم کردی ممنونم که این بنده
گناهکارتو یکبار دیگه داری تو خونت را میدی

خدا جونم فقط کمکم کن بعد این سه روز دوباره مثل قبل نشم و همون طفل پاک
بمونم

دارم میرم برای یه تولد دوباره

روز تولدم خوشحال نبودم اما الان تولدمه و خیلی خوشحالم

نوشته شده توسط : بهاره

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 16:14 توسط دیوونه ی دلخسته| |

 من درد مندي هستم که روز گاريست که خنده بر لبانم نيامده

 و آرام و نالان در گوشه ي اتاق خود نشسته ام

و چه درد آورست برايم خاطرات گذشته

بوي نامردي؛ بوي بي ياري؛ بوي بي وفايي؛ آزارم ميدهد باز

 پس تنها بمان دل من که تنهايي نامرد و بي وفا نخواهد بود

تنها بمان که تنهایی برازنده ی سادگی توست

 

نوشته شده توسط : بهاره

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 13:31 توسط دیوونه ی دلخسته| |

بنگر بر چشمان گود رفته ام

روزگاریست که خنده بر لبانم

نقش نبسته است

دیگر بر کارهایت نمی خندم

دیگر دوستت ندارم

اما نه ؛ هنوز هم آن نگاه سنگینت

را حس میکنم ؛ آن چشمانی را

که دیگر مانندش را ندیدم ؛

هنوز در یادم زنده است

و چه درد آور است که

هم دوست بداری و هم نفرت

را احساس کنی!!!

 
نوشته شده توسط : بهاره

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 9:3 توسط دیوونه ی دلخسته| |

 

فقط

 

 

احمدی نژاد

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 0:46 توسط دیوونه ی دلخسته|

پروانه ای را مینگرم که در حال پرواز است
وچه زیبا بال میزند ؛ پرواز کن پر بگشا
تو آزادی تا به هر سو بروی
و چه زیبا نقش بسته است وجود خدا بر بالهایت
پرواز کن ؛ آزاد باش
من دیدم دخترکی را که به دنبال تو میدوید
تا تو را اسیر کند ؛ میدانم که او دوستت دارد
اما برای دوست داشتن خود تو را به بند خواهد کشید
آدمیان همه این گونه اند کسی یا چیزی را
 که دوست دارند به بند میکشند و اسیرش میکنند
به گمانشان  دیگر او را از دست نخواهند داد
ولی برای همین در بند کشیدن آن را برای همیشه
از دست خواهند داد.
و چه نادانند آدمیان!!!

 نوشته شده توسط : بهاره

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 1:7 توسط دیوونه ی دلخسته| |

 راهت را نميبندم

 چون تو مختاری تا تنهايم بگذاری

 و به راهت ادامه دهی

تو ميتوانی به دور دست ها سفر کنی

ولی من دستو پايم بسته است

پس برو تا با پرستويی همراه شوی

که توان پريدن داشته باشد

نوشته شده توسط : بهاره

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 11:46 توسط دیوونه ی دلخسته| |

ای بانوی علی ؛ ای بانوی بی حرم
چه کسی دانست که در بین آن در و دیوار چه گفتی
چه کسی دانست که محسنت را با چه حالی از دست دادی
همسایه ها گله میکردند که به فاطمه بگویید انقدر
ناله نکند
اما چه کسی دردت را میدانست
فاطمه جان از این پس موهای زینبت را چه کسی شانه میزند
چه کسی نگران تشنگی حسینت خواهد بود
و چه کسی دست نوازش بر سر حسنت میکشد
چه کسی غمخوار علی خواهد بود
چه کسی میداند که علی چه فرشته ای را از دست داده است
امروز در اوج کشیدنت به آسمان مویه میکنیم
نه برای تو ؛ تو که به آرزویت رسیدی
برای خودمان نالانیم
و ای کاش میتوانستیم تا حداقل عظمتت را درک کنیم
اما هرگز توان درک بزرگیت را نخواهیم داشت
که تو برترین زنان دو عالم هستی
حتی ارزش آن را نداریم تا مزارت را زیارت کنیم
یوسف زهرا بیا که ایام فاطمیه هم پایان یابد
و پرده از این راز بردار

نوشته شده توسط : بهاره

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 20:25 توسط دیوونه ی دلخسته|

نگاهم بارانیست امشب
غمی بر سینه ام فشار می آره
دلم گرفته ؛ کاش میشد تا بتونم خودمو سبک کنم
دلم میخواد داد بزنم ؛ ناله کنم ؛ زجه بزنم
اما نمیدونم چرا!!!
خودمم نمیدونم چی داره اذیتم میکنه
همش نگرانم ؛ دلشوره دارم
مشکل خودمم ؛ آره مشکل من
خود خودمم !!
کی میخوام درست شم ؟؟
کی میخوام بیدار بشم؟؟
کی میخوام بفهمم که دیره؟؟
کی دیگه خودمو به خواب نمیزنم؟؟
بهاره بیدار شو هیچ کس نمیتونه
بیدارت کنه ؛ چون تو خواب نیستی
تو سالهاست که خودتو بخواب زدی
ولی بسه ؛ تو رو خدا بسه
دیگه خسته شدم بهاره
دیگه بریدم ؛
دیگه از حرف مردم خسته شدم
بیدار شو ؛ بیدار شو
بیدار شو لعنتی ؛ بیدار شو

نوشته شده توسط : بهاره

 
پاورقی : گاهی وقتا انقدر از خودت متنفر میشی که حتی دلت نمیخواد نفس بکشی
 

نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 3:35 توسط دیوونه ی دلخسته| |

من دیدم پسری را که در گوش دخترکی ؛ آرام میگفت:
تو را دوستت دارم
در دلم خوشحال شدم از شادمانی دخترک
چند روزی در فکر خوشبختی دخترک بودم
تا اینکه روزی آن پسر را دیدم من نگاهش میکردم
در این حین دختری آمد و با او همراه شد
با خود گفتم او کیست؟؟!!
وقتی از کنارشان میگذشتم صدای پسر را شنیدم
که میگفت : عزیزم تو تنهاترین عشقم هستی ؛
دوستت دارم
و من مبهوت از آن همه دورویی به یاد حرفهای
آن روز این پسر به آن دختر افتادم
و چه بی رحمانه کلمه ی عشق و دوست داشتن
را از بین برده و مقامش را کم کرده ایم.

نوشته شده توسط : بهاره

پاورقی : به شدت مریضم اگه جواب محبتاتون رو نمیدم شرمنده

 

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 14:48 توسط دیوونه ی دلخسته| |

کودکی به دنیا آمد همه شادمان بودند از حضور طفل کوچک و رنجور و در گردش جمع بودند.

در میان اقوام شادمان فرشته ای هم بود که با کودک سخن میگفت: ای طفل کوچک تا

 کودکی ؛ بخند و شادمان باش که آینده ای سخت و طاقت فرسا در سرنوشتت نوشته

شده ؛ تو روزگارانی را سپری خواهی کرد که رنج و عذابش از توان تو به دور خواهد بود.

کودک ناگهان صدای گریه اش بلند شد همه توجهشان به او بود اما هیچ کس نمیدانست

که کودک از هم اکنون بر بختش مویه میکند.

همه برای کودک جشن گرفتند ؛ خندیدند و شادی کردند
اما هیچ کس نگفت خداوندا

زندگیش را آسان کن تا کمتر دراین روزگار رنج برده و نالان شود.

اکنون سالها گذشته و کودک بزرگ شده و می گوید کاش در آن روز که به این کره

پا نهادم یکی به درگاه خداوندش رفته و خواستار روزگاری آسان تر

برایم میشد

نوشته شده توسط : بهاره

پاورقی:روزی که همه فکر میکنن زیباترین روز زندگیته ولی خودت اصلا دوسش نداری

پ ۲.خدایا هر چی صلاح پیش بیار فقط همین

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 0:0 توسط دیوونه ی دلخسته| |

بهاری باش تا دلم آرام گیرد
تو شاد باش تا دمی آرام گیرم
در این روزگار بی مهری شدم
آواره ی دنیای بی یاری
شدم بی همدم و بی هیچ همیاری
تو رفتی و شدم غمگین ترین آدم
شدم بی هیچ همراهی
شدم ورد زبان هایی
که ندارند هیچ غمخواریی
فقط در دست دارند نمک هایی
که بپاشند بر روی زخم های بی قراری

نوشته شده توسط : بهاره

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:55 توسط دیوونه ی دلخسته| |

یادت می آید روزهایی را که با تو در زیر نور تیر برقهای خیابان قدم میزدم و چه شادمان غزل میخواندم
و تو آن چشم های قهوه ای ات را می بستی و می گفتی

با تمام وجودم دوستت دارم
 مگر دوستم نداشتی پس چرا رفتی و با خاطراتت تنهایم گذاشتی ؛ تو که می دانستی که چقدر محتاج آن چشمهایت هستم
تو که می دانستی من تنها ترین موجود این کره خاکی هستم
تو که می دانستی که در گذشته چه رنج هایی کشیده ام
چرا رفتی ؟؟؟ چرا؟؟؟
تو که همیشه میگفتی من بی معرفت نیستم و همیشه در کنارت میمونم!!!!
چرا بهم دروغ گفتی تا باورت کنم ؛ تا بهت دل ببندم ؛ تا دیگه نتونم بدون تو به زندگیم ادامه بدم هان؟؟ چرا آخه؟؟
گناه من چی بود ؟؟ دوست داشتن تو....؟؟؟

نوشته شده توسط : بهاره

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:14 توسط دیوونه ی دلخسته| |

دل من شکسته تر از اين حرف هاست تا با شاخه گلي سرخ شادمان شود
 دل من يادگار روزهاي بي مهريست
دل من خسته است خسته تر از دستان رنجور آن باغبان فرتوط
دل من غمگين است ؛ دل من نالان است
دل من خسته ترین دلهاست......

نوشته شده توسط : بهاره

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:29 توسط دیوونه ی دلخسته| |

در اتوبوس نشسته ای و از پنجره بیرون را مینگری .
روبه رویت شخصی است با لباس هایی رنگ و رو رفته
سعی میکنی نگاهش نکنی تا سختش شود سرت را
پائین می اندازی ؛ چشمهایت به کفش پاره ای می افتد که در
زیر جفت دیگر پنهان شده دلت میگیرد نگاهت را به سمت دیگر
می اندازی چشمت بر روی کفش های گران قیمت خیره می شود
آرام بدون اینکه جلب توجه کنی نگاهت را به سمت بالا می آوری
یک فرد شیک پوش را می بینی به چهره اش نگاه می کنی غرق
غرور و تکبر است در ذهنت چهره ساده ولی مهربان و دلنشین
شخص اول مجسم می شود و با خود می گویی پول انسان ها را
تا به چه حد تغییر خواهد داد!!!

نوشته شده توسط : بهاره

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 1:4 توسط دیوونه ی دلخسته| |

به آسمان نگاه میکردم ؛ به آسمانی آبی و رویایی با ابرهای زیبای سیروس
به یاد گذشته ها؛غم هایش؛سختیهایش افتادم.
ناگهان نگاهم به پرنده ای افتاد که اوج گرفته بود امید به آینده در من هم اوج گرفت
اما آیا آینده ی من روشن خواهد بود یا مثل گذشته ام تار است؟؟؟

نوشته شده توسط : بهاره


این اقایی که به اسم دوست قدیمی اومدی نظر گذاشتی اگه مردی اگه جرات داری
خودتو معرفی کن یا یه ادرس از خودت بزار
وای به حالت دفعه دیگه تو وبلاگ من  و در مورد من از این چرندیات بنویسی
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 18:58 توسط دیوونه ی دلخسته| |

از پنجره زول زده بودم به دوتا گنجشکی که روی درخت داشتن بازی میکردن
از عشق بازی و صداشون لذت میبردم که چشمم به پسر بچه ای افتاد که تیر کمون دستش بود
بعد از چند لحظه یکی از گنجشکا روی زمین افتاد گنجشک دیگه بالای سرش بی قراری
میکرد و تنها کسی که شاهد درد و رنج گنجشک بود من بودم
که با اشکام باهاش همدردی میکردم ولی چه فایده دیگه گنجشک بیچاره تنها شده
بود و تنهایی یعنی درد و درد و درد........!

نوشته شده توسط : بهاره


همایش بزرگ وبلاگ نویسان استان مرکزی

زمان: یکشنبه ۱۳/۲/۸۸  از ساعت ۱۷ الی ۲۰

مکان: اراک، خیابان خرم، تالار آینه

از دوستان وبلاگ نویس برای حضور در همایش دعوت به عمل می آید.

منتظر حضور سبزتان هستیم

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:29 توسط دیوونه ی دلخسته| |

من مست ترین آدم این دار گناهم
من ترد شد کوی صوابم
هرگاه که از درب مساجد گذر افتاد
آنان به گناهم ندهند راه
گویند که مشرکیو بی نمازی
آلوده به زنا و بی بند و باری
راهت نباشد در این مکان پاکی
تو فرمانبر آن شیطانی
یکروز به درب مسجد افتادم
زجه زدمو ناله ای سر دادم
که خدایی کنو من را ببخشا
گمراه بٌدم حال جستم اینجا
گر ببخشایی مرا ناامیدت نکنم
که خدا توییو دگر رهایت نکنم
من آلوده؛ شدم بنده ی او
که خدایی و بخشندگی بٌود لایق او

نوشته شده توسط : بهاره

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 12:25 توسط دیوونه ی دلخسته| |


سلام

من برگشتم از تمام دوستانی که تنهام نذاشتن ممونم انشاالله سر فرصت
به همتون سر میزنم راستش سرم خیلی شلوغه شرمنده همتونم


دیر گاهیست که عاشق شده ام باز
 گویا که دوباره دیوانه شدم؛ وای
من که توبه کرده بودم چه شدم باز
دیوانه ی کوی تو شدم؛وای
نفرین کدامین یار دیرین باعث این عشق شدست باز
اگر این بار به وصالش نرسم ؛وای
هیچ از من دیوانه نمیماند باز
ولی از عشق خودم دلشادم ؛وای
دل من غرق سرورست باز
ناله ی وای دلم از ندم نیست
ناله ی سوزش عشق است این وای

نوشته شده توسط : بهاره

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 11:53 توسط دیوونه ی دلخسته| |


Design By : Night Skin