|
دوستش داشتم او هم میدانست اما واهمه ی دیدار در دلم بود واهمه از تکرار دوباره ی جدایی واهمه از دوست داشتنو دل کندن واهمه از اشک های شبانه و ترس و دلهره از بی کسی واهمه از سکوت و مردگی نوشته شده توسط : بهاره
چشمانم بارانیست امشب از غم نبودنت و هیچ کس اشک هایم را نمیبیند نگاه میکنم بر آسمان شاید او همراهیم کند اما او نیز گریان است هیچ کس در این کره ی نامردی نیست تا دست سرد مرا یاری کند همه نامردند و بی مهر همه بی وفایند حتی مرغ عشق هام بی وفا شده اند آن ها هم تقصیری ندارند دوره دوره ی بی وفاییست و جدایی و هجران یادم می آید روزگاران قدیم عشق معنا داشت و مهربانی رسم و آیین این ملت بود وای بر این مردم که آیین خود را از یاد برده اند و تخم نفرت را در دلهایشان کاشته اند پاورقی : این بار من هم نامردی کردم ، من که نامرد نبودم ؛ بودم؟؟ نوشته شده توسط : بهاره
باز هم پائیزی دگر آمد و تو نیستی شبهای سرد و دلگیر آمد و تو نیستی ریزش باران همراه من است چشمانم و آسمان بارانیست و تو نیستی زخم دل وا میکنم در هر مکان دل برایم میسوزانند و تو نیستی لرزش دستان من از ترس نیست تشویش تنهایی دارمو تو نیستی چشم انتظار می مانم هر روز و شب بلکه بیایی و تو نیستی پر سکوت بر پنجره زل میزنم عاقبت میمیرم و تو نیستی نوشته شده توسط : بهاره
اشک هایم را دید و هیچ نگفت ناله هایم را شنید و هیچ نگفت از پس دیوار دلتنگی هایم زجه هایم را شنید و هیچ نگفت در زیر باران پائیزی سرخی چشمانم را دید و هیچ نگفت از زبان این و آن دردهای شبانه ام را شنید و هیچ نگفت خودم دیدم به چشمانم بر سر مزارم بخندید و هیچ نگفت بلند و شد به راهش ادامه داد و باز هم رمید و هیچ نگفت نوشته شده توسط : بهاره
دلم میخواد تموم آدمایی که منو میشناسن رو راست بهم بگن که چرا هر کس با من آشنا میشه اولش از من خیلی خوشش میاد و به نظرش یه شخصیت فوق العاده و کمیاب میام اما بعد از گذشت یه مدت کوتاه میزاره میره!! یا بهتر بگ فرار میکنه !!خواهش میکنم هر کس دلیلشو میدونه بهم صادقانه بگه میخوام بدونم؟؟ خواهش میکنم صادق باشین باهام. پی نوشت : فکرای بد نکنید منظورم همین دوستای ساده هستن که اطرافم هستن
جلسه آینده هم اندیشی وبلاگ نویسان اراکی در روز چهارشنبه ۱ مهر با موضوع نقد وبلاگ سالهای بلند من بی تو به آدرس http://sanfuni.blogfa.com/ راس ساعت ۵ توسط موسسه زیست محیطی کیمیای سبز در کانون کار آفرینی استان مرکزی برگزار می شود. آدرس: اراک میدان دارایی خیابان ۲۲ بهمن جنب بنیاد شهید کانون کار آفرینی استان مرکزی طبقه چهارم (( موسسه زیست محیطی کیمیای سبز)) * از دیگر دوستان خواهشمند است این اطلاعیه را در وبلاگ خود برای اطلاع رسانی به سایر دوستان قرار دهند
دل که بهانه و علت خلقت عالمه وجودش عین تشخیص کمال و تفکیک بد و خوب از همه. خودش بدون اتکا به هیچ ابزاری و چیزی می تونه درک کنه نقص و کمال چیه و کدومه. تو این زمینه انگاری از قبل همه چیزو دیده و چشیده باشه تشخیصش کاملا دقیق و درسته. خواستن کمال و فرار از نقص طبیعت دله. دل وقتی حکم کنه به خوبی چیزی اون چیز خواستنی می شه و هر وقت بگه یه چیزی بده، اون چیز از نظر می افته. اساسا مثل خیلی از دستگاههای مادی اعم از مصنوعی و طبیعی، دستگاه دل با یک چیز خاص کار می کنه. اون چیز محبته. دل محل و منبع و منشا محبت یا به تعبیر دیگه همون عشقه. همونطور که مثلا وسایل برقی بدون برق از کار می افتن و هیچ سود و ثمر و کاربردی ندارن، دل هم بی برق عشق از کار می افته و باطل می شه. خیلی وقتا نمی شه از یه وسیله که واسه کار خاصی طراحی شده، به منظور دیگه ای استفاده کرد. مثلا دیده نشده با جارو برقی کسی گوشت چرخ کنه یا با تلویزیون لباس بشوره، با دل هم نمی شه کاری کرد که خلاف طبیعت خلقتشه. هیچ دلیو هیچ کی هیچ جا نمی تونه پیدا کنه جز اینکه مشغول کمالیه و از نقصی فراریه. همه این مشغولیتها هم به خاطره عشقه. به خاطر خواستن و طلبه. خدا دل رو که امانت ازلی وجود سرمدیشه، به آسمون و زمین عرضه کرد اونا نپذیرفتن. گفتن ما نمی تونیم. از عهدش بر نمی آیم. بشر پذیرفتش و خلقت عالم و آدم به شکلی که هست صورت پذیرفت. اومدیم که کمال ببینیم و عاشق بشیم و عشق معشوق بی همتا در دلمون دونش جوانه بزنه و نهال و درخت بشه و ثمر بده. معشوق قشنگه، هر قشنگی خواستنیه. اگه خواسته های دلمون و تنفرامون به این سمت و سو رفت، تو مسیری مستقیم قدم گذاشتم که میوه اش وصال رب العالمین بی مانند و مثاله. اگه نه مثل ماشینی می مونه که از جاده آسفالت خارج می شه و تو خاکی می افته. به میزانی که حواس راننده پرته و خوابه تکونها و آسیبها و از جاده اصلی دور شدن و امکان گم شدن و حتی مردن بیشتر می شه. دل هم همینجوریه. هر چی از عشق الهی فاصله گرفت گرفتگیها و فریادها و دردها و کزکردنا و اشک و آه و ناله هاش بیشتر می شه. دلمون به این خاطر می گیره که به غیر کاربردی که طبیعتشه مشغوله. مثل هر دردی که اگه نباشه متوجه بیماری خودمون نمی شیم، دلمون هم اگه نگیره نمی فهمیم که از جاده خارج شدیم و به چیزی پرداختیم که تناسبی با وجودمون نداره و از هدف آفرینش عالم و هر چه درش هست، دوره. نمی فهمیم داریم اشتباهی می ریم. نمی فهمیم مریضیم. نمی فهمیم از راه و مقصد پرتیم. این نعمته. یه نعمت خدا داد و خود تنظیم. تمام اعضای ما همینجوریه. خودکاره. دلمونم خودکاره. وقتی می گیره یعنی یه ایرادی داره. ایرادش یکیه. چون دردش یکیه. چون معشوقش یکیه. چون عشق یکیه. چون خدا یکیه. پس هر وقت گرفت یعنی من خدا می خوام. یعنی به عشقش مشغولم کن. یعنی منو از زمین بکن و به آسمون ببر. منتها ما حواسش رو پرت می کنیم. مثل دردی که با مسکن روش سرپوش میذارن. از یادش می بریم که بیماره و به خدا نیاز داره. مثلا می شینیم فیلم می بینیم، پارک و خیابون می ریم، به یه دوست زنگ می زنیم با یه رفیق می شینیم، می خونیم، می خوابیم. اینجوری توجهمون از درونمون معطوف بیرونمون می شه. اینجوری تسکین پیدا می کنیم. چون توجه به درونمون یعنی احساس درد و توجهمون به بیرونمون یعنی دوری از این احساس. قوای شهوت و وهم و غضب مشغولمون می کنه و از عالم عقل و دل دور می شیم. اینهمه توصیه به خلوت و تامل و فکر به این خاطره که از دردمون غافل نشیم. یهو به خودمون نیایم ببینیم دیگه دلی برامون نمونده. دلمون مرده. بی دل شدیم و خبر نداریم. تذکرا همه به این خاطره. ارسال رسل و انزال کتب هم به این خاطره. این اختیار ماست که به درمان بپردازیم یا مشغول بازی بشیم و فراموش کنیم. آره اختیار داریم. عاشقی به زور نمی شه که می شه؟ هر چی تو عالم هست قائم به ذات خداست. ممکنه و وجودش به خدا که واجبه تکیه کرده. دل اینو می فهمه. چون غیر این نیست. فقط خداست. ظاهر و باطن اونه. همونطور که هم اوله و هم آخر. هر جا نگاهمون بیفته خداست. همه کمالات هم از اونه. دل خدا خواهه، کمال گراست. عاشقه عشقشه. زیبایی همه جا هست. دل همه جا رو می خواد. به همه جا و همه چیز و همه کس که نمی شه رسید. ازمون دلبری شده و دستمون از دامن دلبر خالیه. پریشون خاطر و افسرده دل می شیم. همش غصه می خوریم. فکر و خیال می بافیم. چه باید کرد؟ راه رو درست باید رفت. وقتی نگاهمون به عالم عوض شد و اونجوری که باید نگاه کردیم به آرامش می رسیم. رسیدن به معشوق اصلی رسیدن به چشمه آرامشه. اینجوری آروم می شیم. رسیدن به وصالش همه سختیها رو از تن آدم در می کنه و همه توجهات متفرق رو یکی می کنه. این وظیفه عقله. عقله که باید دست دل رو بگیره و بهش بگه سرچشمه کجاست و تا اونجا ببرش و تو راه هر جا یادش رفت به یادش بیاره و دلداریش بده. قربونت برم خواستنی همیشگی و همه جایی من! پی نوشت : این مطلب توسط اقا محمد پارسا ( نویسنده وبلاگ پر محتوای : عشوه های زنانه؛نازهای دخترانه ) نوشته شده. وبلاگ ایشون در پیوندها هستش. امیدوارم که در این نوشته تعمق کنید
نگاه کن ؛ چگونه بال میزند پروانه ی نگاهت برابر چشمانم. و من ؛ و من چه بی صدا شکسته ام. صدایی سرد ؛ صدایی درد . و چه پشیمان میشوی از درد ها و رنج ها. که خود فقط مقصری ز درد ؛ ز مرگ. و چه زود و بی صدا بمردند پا کی ها. نگاه کن بر آسمان ؛ ببین چه زیبا نقش بسته محبتش در آن. صدا کن ؛ که میشنود صدایت را. درد هایت و رنج هایت را. صدا کن تا اجابت کند دعایت را. نوشته شده توسط : بهاره
پریشب دیدمت دوباره در یاد همچو گیسویی پریشان در پس باد بگفتم یار دیرینم کجایی؟؟ تو خوبی یا که چون من؛آرام نداری؟؟ نگاهت را برگرفتی از نگاهم در پی چشمان تو می رفت چشانم بگفتم نازنینم را نبینم که چشمانش شدست ابری؛عزیزم بگفتا من شدم خسته ز حجران بگفتم نازنینم؛چیزی نماده تا به مردن و مرگ من به معنی وصال است چهل روز از تنهایی گذشت است عزیزم فکر نکن من بی وفا ام شبا تا صبح من چشم انتظارم که من را هم در آغوش بگیرد فرشته جان من را هم بگیرد نوشته شده توسط : بهاره پی نوشت: دیشب یه شعر نوشتم خیلی خوب شده بود اصلا فکرشم نمیکردم بتونم
نگاری را به یاد آری که وقت رفتنت دیدی و او غمبار و نالان بود و تو خندان و شاد بودی به چشمانش نگاه کردی ودستش را بفشردی درآن دم آسمان غرید چون شیری و تو بی هیچ مکثی برفتی و تو رفتی و شد تنها نگارت نگارت ماند و تنهایی و محنت نوشته شده توسط : بهاره
دومین جلسه هم اندیشی وبلاگ نویسان اراکی دیروز برگزار شد. جمع دوستانه و زیبایی بود و قرار شد که این جلسات به طور منظم و مداوم برگزار بشه و امیدوارم این جلسات ادامه پیدا کنه و این جمع دوستانه و دلنشین همیشه برقرار باشه جا داره از دوست عزیزم ستاره جان بابت زحمت هایی که برای برگزاری این جلسات میکشه تشکر کنم
امروز شکوهت را دیدم با دو چشم بی مقدار خود و چه کوریم ما آدمیان که بزرگی و عظمتت را درک نمی کنیم من امروز در زیر کوهی ایستادم که وقتی از دور آن را میبینم اقتدار و عظمتش را حس میکنم من امروز در زیر سخره هایی بودم که به فرمانت سقفی را برایمان به وجود آورده بود تو میخواستی به من و بنده هایت بیامورزی که هر کجا که باشید در زیر سقفی که برایتان قرار دادم هستید گاه این سقف ؛ آسمانی آبی و رویایی ست و گاهی سخت و محکم از سنگ ... و این سختی سنگ چه زیبا نقش و نگار یافته بود با قدرت و جلالت سنگهایی به زیبایی تمام زیبایی ها..... نوشته شده توسط : بهاره پی نوشت : امروز غار علی صدر بودم ؛ چقدر زیبا بود و در هر کجایش نشانه ای از او......... اما چه فایده که ما قدرت درکش را نخواهیم داشت ؛ حتی ذره ای!
اشک مثل قطراتيه که از شمع پائين ميان شمعو آب ميکنن اما ميخوان سعي کنن آتيش خاموش بشه تا شمع نجات پيدا کنه پی نوشت : گاهی وقتا تا گریه نکنی آروم نمیشی ؛ اما این اشکا بعضی وقتا میشن تمام زندگیت ؛ اون وقته که زره زره آب میکنن وجودتو؛ کم کم لاغر میشی و پای چشمات گود میفته بعد انقدر ادامه پیدا میکنه تا .................... نوشته شده توسط : بهاره
جلسه دوم هم اندیشی وبلاگ نویسان اراکی روز چهارشنبه مورخ ۲۱ مرداد ماه سال ۱۳۸۸ با حضور وبلاگ نویسان اراکی توسط موسسه زیست محیطی کیمیای سبز برگزار میشود.
دلم پره از همه آدما ...... از اونی که دوست بود......... از اونی که خورده بود نون و نمک..... از اونی که جلوم لبخند زد و از پشت بهم خنجر!! نمیدونم چرا اینکارو کردی...... اما یه چیزو خوب یاد گرفتم که دیگه به هیچ کس نباید اعتماد کرد حتی به چشمات!! حالا تو؛ دوسته دست به خنجر یادم دادی که از همه آدما باید ترسید باید خفه بشی از بقض اما یه بار باز نکنی سفره ی دلو باید یاد بگیری که سکوت کنی که بقض کنی ؛ خفه بشی و مثل شمع زره زره آب بشی اما درد دلتو تو خودت بریزی فقط تو دل صاب مردت نوشته شده توسط : بهاره پی نوشت : دلم از همه دنیا پره کاش میتونستم از این دنیا رها شم ؛ اوج بگیرم.......
هنوز گیجم از وقتی ازاعتکاف اومدم. خودمم نمیدونم میخوام چکار کنم؟؟؟ از طرفی نمیخوام مثل گذشتم باشم از طرفی ام نمیشه که نباشم!!! اگه بخوام آدم باشم باید اونو فراموشش کنم اما نمیشه من بهش قول دادم اگه بخوام به قولم عمل کنم پس چرا رفتم اعتکاف تا تغییر کنم؟؟؟ خدایا خودت کمکم کن فقط تو میتونی که منو از این بلاتکلیفی در بیاری اگه شدنیه بشه اگرم نه که تموم بشه پ.ن : وااااااااااااای این روزا حسابی سردرگمم عین احمق ها شدم پ.ن: برام دعا کنید پ. ن : از دوستانی که بهشون سر نمیزنم معذرت میخوام شرمنده
یه ماه رجب دیگم اومد انتظار یکسال دیگمم به پایان رسید هر سال وقتی از مسجد میام بیرون بعد از این سه روز یه غمی وجودمی میگیره اونجا دست خودت نیست وقتی روز آخر اذان رو میدن همه تو چشماشون اشک جمع پارسال دم اذون هر چی گریه کردم آروم نشدم وای خدای من یعنی من فردا شب بازم تو مسجدم برای معتکف شدن؟؟؟ هیچ کس نمیفهمه من چی میگم مگه رفته باشه اعتکاف صدای اذان موذن زاده اردبیلی ؛ صدای دعای عهد حاج بکایی هر روز صبح بعد نماز نمیدونی وقتی میشینی کنار دیوار و به همه جا نگاه میکنی چه حالی بهت دست میده اونجا اگه بشینی با خودت حرف بزنی هیچکس نمیگه این یارو دیوونست واااای که چقدر دلم تنگ شده واسه این شبا دارم بال در میارم دلم میخواد زودتر فردا شب بشه اما اصلا دلم نمیخواد این سه روز تموم بشه دلم نمیخواد برگردم تو این دنیای شلوغ و نامرد دلم نمیخواد شاهد گناه دیگران باشم و خودمم گناه کنم اونجا همه یه حال دیگن اگه کسی واقعا معنای اعتکافو درک کنه اونجا براش بهشته بهشت خدااااااااااااااا جونم ممنونم ممنونم که یکسال دیگم دعوتم کردی ممنونم که این بنده خدا جونم فقط کمکم کن بعد این سه روز دوباره مثل قبل نشم و همون طفل پاک دارم میرم برای یه تولد دوباره روز تولدم خوشحال نبودم اما الان تولدمه و خیلی خوشحالم نوشته شده توسط : بهاره
من درد مندي هستم که روز گاريست که خنده بر لبانم نيامده و آرام و نالان در گوشه ي اتاق خود نشسته ام و چه درد آورست برايم خاطرات گذشته بوي نامردي؛ بوي بي ياري؛ بوي بي وفايي؛ آزارم ميدهد باز پس تنها بمان دل من که تنهايي نامرد و بي وفا نخواهد بود تنها بمان که تنهایی برازنده ی سادگی توست نوشته شده توسط : بهاره
بنگر بر چشمان گود رفته ام روزگاریست که خنده بر لبانم نقش نبسته است دیگر بر کارهایت نمی خندم دیگر دوستت ندارم اما نه ؛ هنوز هم آن نگاه سنگینت را حس میکنم ؛ آن چشمانی را که دیگر مانندش را ندیدم ؛ هنوز در یادم زنده است و چه درد آور است که هم دوست بداری و هم نفرت را احساس کنی!!!
فقط احمدی نژاد
پروانه ای را مینگرم که در حال پرواز است نوشته شده توسط : بهاره
راهت را نميبندم و به راهت ادامه دهی تو ميتوانی به دور دست ها سفر کنی ولی من دستو پايم بسته است پس برو تا با پرستويی همراه شوی نوشته شده توسط : بهاره
ای بانوی علی ؛ ای بانوی بی حرم نوشته شده توسط : بهاره
نگاهم بارانیست امشب نوشته شده توسط : بهاره
من دیدم پسری را که در گوش دخترکی ؛ آرام میگفت: نوشته شده توسط : بهاره پاورقی : به شدت مریضم اگه جواب محبتاتون رو نمیدم شرمنده
کودکی به دنیا آمد همه شادمان بودند از حضور طفل کوچک و رنجور و در گردش جمع بودند. نوشته شده توسط : بهاره پاورقی:روزی که همه فکر میکنن زیباترین روز زندگیته ولی خودت اصلا دوسش نداری
بهاری باش تا دلم آرام گیرد نوشته شده توسط : بهاره
یادت می آید روزهایی را که با تو در زیر نور تیر برقهای خیابان قدم میزدم و چه شادمان غزل میخواندم با تمام وجودم دوستت دارم نوشته شده توسط : بهاره
دل من شکسته تر از اين حرف هاست تا با شاخه گلي سرخ شادمان شود نوشته شده توسط : بهاره
در اتوبوس نشسته ای و از پنجره بیرون را مینگری . نوشته شده توسط : بهاره
به آسمان نگاه میکردم ؛ به آسمانی آبی و رویایی با ابرهای زیبای سیروس نوشته شده توسط : بهاره
از پنجره زول زده بودم به دوتا گنجشکی که روی درخت داشتن بازی میکردن نوشته شده توسط : بهاره
همایش بزرگ وبلاگ نویسان استان مرکزی زمان: یکشنبه ۱۳/۲/۸۸ از ساعت ۱۷ الی ۲۰ مکان: اراک، خیابان خرم، تالار آینه از دوستان وبلاگ نویس برای حضور در همایش دعوت به عمل می آید. منتظر حضور سبزتان هستیم
من مست ترین آدم این دار گناهم نوشته شده توسط : بهاره
|
About![]()
صدای ناله می آید از اینجا
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 Links
شبهای محرم ( ماله خودمه )
اسی خوناشام اراکی |